|
آسمان دلم از گریه پر شده و سینه ام مملو از اندوه
مهتاب پشت پنجره خانه میسازدو میگرید
و گویی کسی با دستانش آن را خراب میکند
صدایم در کرانه های دور و نزدیک خواهد پیچید
..تو را فریاد خواهم کرد..
اما…
در بی تو بودن وحشت امتداد میابد
آی دستهای زندانی !
امشب مهتاب را از دریچه شبانه بدزدید و دشنه هاتان
را در چشمه بلورین مهتاب آبدیده سازید..
آی فریادهای خاموش!
امشب از ناله ها خرمنی بنا کنید
ناقوسی به پا کنید
و در کرانه آسمان به جولان در آورید
آی خدای اندیشه های درهم و بر هم!
امشب خاکستر مرگم را در کدامین دریاچه بریزم؟
تا رطوبت آن جسم تدفین شده ام را نیازارد؟
امشب با شراب کهنه غم شب را به صبح میرسانم
و خاکستر خاموشیها را در گورستان خیال فرو میپاشم..
ای دورترین نزدیکم!
امشب مرا به سوی دره مهتاب گونه خویش بخوان!
برکه نگاهت در کدامین جانب است؟
نیزه افشانهای لشکریانت پشت کدامین اشک پنهان است؟
آواز پرنده بامدادیت در کدامین سپیده به گوش میرسد؟
مگذار از میان سایه به آفتاب بنگرم؟
مگذار خمیدگی شقایق را در میان با د ببینم؟
مگذار پوسیدگی هزاران برگ بی گناه را در مرداب زخم آگین زمان ببینم؟
مگذار قصه ای فراموش شده در سینه سنگی زمان باشم؟
در برکه نگاهت تن خسته ام را بشوی
و بگذار در آیینه نگاهت چون اشکی فرو غلطم؟
امشب زیر خانه دلگیر آسمان به روی برگهای نمناک
از اشک سجده خواهم کرد...
امشب در خیالم خانه کوچکی از گلهای شقایق ساختم ام
میخواهم تو را به مهمانی خویش فرا خوانم!
دیشب به آسمان خیالم نگاه کردم
در هر ستاره اش تو رو دیدم و از صدای باد نام تو را شنیدم
از باغچه قلبم گلی چیدم تا به تو تقدیم کنم اما ناگاه
ستاره های خیالم همچون باران بر زمین چکید و باد از حرکت ایستاد
به هر سو نگاه کردم تاریکی بود و سکوت و تنهایی
فقط من بودم و یاد و خاطره تو
من بودم و تنهاییم
من بودم و یه آسمان بی ستاره
هزار بار شنیدم دوستم داری! هزار بار شنیدی من بیشتر! هزار بار شنیدی تنهام نزار !هزار بار شنیدم کاش می تونستم ! هر هزار بار که خواستم به جواب برسم معادله ام یا حل نشد یا جوابش این نامساوی بود : دوستت دارم # رهایت می کنم ! ولی همون آخرین بار معادله را تو حل کردی ونتیجه این شد :
دوستت دارم = میرم = برای همیشه تنهات می زارم
من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است
من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، كُشتم
من بهار عشق را ديدم اما باور نكردم، يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.
من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...عشقم مُرد...يارم رفت
دل تو مثل دلم اين همه دل تنگ که نيست
به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نيست
همه حرفات پر کذب و پر نيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ که نيست
تنم اين جاست , همه فکر و خيالم پيش تو
تو که آرومي آخه ,در دل تو جنگ که نيست
وقتي رفتي , واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشقو شناختن , کار هر سنگ که نيست
صداي شکستن قلبم را نشنيدي چون غرورت بيداد مي کرد اشکهايم را
نديدي چون محو تماشاي باران بودي ولي اميدوارم انقدر در آيينه
مجذوب نشده باشي که حداقل زشتي ديو خود خواهيت را ببيني
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
تو از قلب پاکم خبر نداشتی
تو عالم یه رنگی که مارو کاشتی
نگو که این جدایی کار خدا بود
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
هر وقت می خواستم بگم یه باوفا باش
تو این همه غریبه یه آشنا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه
نه جای قهر گذاشتی نه جای آشتی
گفتی هواتو دارم اما نداشتی
نه اینکه تو عشقت من کم آوردم
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
شاید در این بازی قلبت بشه راضی مارو شکستی
حالا که می سوزم از آتش عشقت خاموش نشستی
در غایت خوبی تو چیزی کم نذاشتی
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
به اولین شخصی که گفتم دوست دارم تو بودی
ولی انقدر دل شکستن برات راحت بود که دل ما رو هم شکستی
مشکلی نداره انقدر دل ما شکسته که دیگه ضد ضربه شده
و من فكر مي كنم
و به ياد مي آورم
روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"
نگاهي مي كنم
من هستم
اما او............
تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم
بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم
برايم گريه کند ...
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...
و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي
نتوانستم ............
دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!![]()
به چه مي خندي تو ؟ به مفهوم غم انگيز جدايي.به چه چيز ؟به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟به چه مي خندي تو ؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه مي خندي تو !به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيزبه فکر خود نيست (خنده داراست بخند)
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات
باشد، قبول...لااقل این نکته را بدان:
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم
در می تپید،
دلم بود...
نا مهربان...
ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت
چون رمیدن های آهو ناز کردن های او
چشم و دستان مرا حالی به حالی کرد و رفت
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
سهم من از شب شاید همان ستاره ای باشد که همیشه پنهان است یا به قول قاصدکها ستاره ی من همان است که ناپیداست.
![]()
زندگی را دور بزن و آنگاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیده اند.![]()
![]()
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این سوختن عشق آموخت
فرق من و پروانه در اینست پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت
بلکه باید تنها از خود رنجید
که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...
و این خود دردی کشنده است ...
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند
که طعم وابستگی را چشیده باشد
پس هیچوقت به کسی وابسته نشو
که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست..
چه غریبانه می گریست آن شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم را فهمید
و چه غریبانه خندیدم آن روز که بی تو مرگم را فهمید
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان
عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
آنگاه که غرور کسي را له ميکني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران ميکني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش ميکني،
آنگاه که بندهاي را ناديده ميانگاري،
آنگاه که حتي گوشهايت را ميبندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را ميبيني و بنده خدا را ناديده ميگيري، ميخواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز ميکني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟.
بسوي کدام قبله نماز ميگزاري که ديگران نگزاردهاند؟
خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها ؛
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه ی اشک را ؛
فراموش نکردم !
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم !
حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند
نه تو چيزي بدهكار دلتنگي اين همه ترانه ايي
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ؛
بالهايم در کشاکش شهد ها خسته شوند
و عسلهايم صبحانه ی کسانی باشند ؛
که هرگز نديدمشان
که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد
ای کاش روزی تمام آرزوهایمان پاک پاک بود.
ای کاش روزی قدرت عشق از قدرت ترس بیشتر بود.
ای کاش روزی تمام عاشقان به عشق خود برسند.
ای کاش قلبهایشان فقط و فقط برای عشقی پاک می تپید.
ای کاش روزی دل من هم دلداری داشت جز تنهایی جوانی.
ای کاش روزی در این ای کاش هایمان دیگر ای کاشی نباشد.